یادوازده ساله بود و داشت با بچه ها بازی می کرد
زن دایی صداش کرد و گفت: بیا ناهار حاضره
اومد سر سفره نشست اما دست به غذا نمیزد
زن دایی با تعجب گفت: مگه گرسنه نیستی ؟ چرا نمی خوری؟!!!
همونطور که سرش پایین بود گفت: میشه خواهش کنم چادرتون رو سرتون کنین؟
زن دایی وقتی دید با این سن و سال اینقدر مقیده خوشحال شد
رفت چادرش رو سرش کرد تا محمد علی راحت غذا بخوره

خاطره ای از زندگی رئیس جمهور شهید محمد علی رجایی
منبع: کتاب سیره ی شهید رجایی ، صفحه 34
سلام و خداقوت به همسنگران عزیز
از تمامی دوستانی که لطف کردند در این مدت که نبودیم همراهمون بودند ممنونیم
ان شاءالله در اولین فرصت لطف دوستان رو جبران می کنیم.
دعای سحر گاهی مولایمان بدرقه راهمان باد...
التماس دعا